یادش سبز

سکانسهای عزرائیل توی فیلمنامه " پوست موز " براساس شخصیت خسروشکیبایی بود. فیلمبرداری رو شروع کرده بودیم ، بچه ها نتونسته بودن پیداش کنن ، به موبایلش زنگ زدم خانمش گفت نیست ، موبایلشو جا گذاشته ، شب زنگ بزن ... شب زنگ زدم ، با خوشرویی هرچه تمام تر باهام حرف زد واسه فرداشب توی دفترمون قرار گذاشتیم ...
بعضی از بچه های گروه که قبل از این هم باهاش کار کرده بودند بهش می گفتن عمو خسرو ، من اولین بار بود که خسرو شکیبایی رو می دیدم ... منتظر بودم ببینم آدمی با این همه محبوبیت ، با این همه معروفیت ، با این همه افتخار با من که یه جوونم و ازش برای بازی توی فیلمم دعوت کردم چه برخوردی می کنه ...
لحظه اولی که باهام دست داد رو هیچ وقت یادم نمیره ... دستاش جون نداشت ولی بااین حال دستمو فشار دادو گفت : سلام عطشانی تویی ؟ خوب جوونی ؟ من فکر می کردم سنت بیشتر باشه ... طوری با من حرف میزد که من احساس کردم این چندمین کاریه که دارم باهاش انجام می دم ... خیلی خودمونی بود خیلی خیلی ... اونشب تا آخر شب دفتر بود ، کلی راجع به نقش باهم گپ زدیم ، خیلی از کارخوشش اومده بود ، همش تعریف می کرد ... خیلی مایل بود نقش عزرائیل رو که واسه خودش هم نوشته شده بود خودش بازی کنه ... توی اون چند شب کلی ایده خوب واسه نقشش داشت که منم استقبال می کردم ... نمی دونم چرا بدشانسی آوردم و نشد که توی فیلم در خدمتش باشم ... یه قرارداد داشت که 10 روز اولش با کار ما همزمان بود ، هر کاری کردیم نتونسیم گروه برنامه ریزی اون کاررو مجاب کنیم که با برنامه ما مچ بشن ... ای کاش اینطور نمیشد ...آخرین باری که باهاش تماس گرفتم حال خوشی نداشت ... کلی برام آرزوی موفقیت کرد ... همیشه در یاد ما می مونی عمو خسرو .
سکانسهای عزرائیل ( براساس شخصیت خسرو شکیبایی )
40 . روز . داخلی . کافی شاپ
حمید در کافی شاپ نشسته ... غرق در افکارش است ... از در ورودی خسرو شکیبایی وارد می شود ... به طرف حمید می آید ... در مسیر با عده ایی سلام و علیک می کند و به چند نفر هم امضا می دهد ... حمید سر بالا می آورد ... میبیند خسرو شکیبایی بطرف او می آید و لبخند بر لب دارد ... تعجب کرده ... خسرو به میز او میرسد ...
حمید : ( متعجب ) سلام آقای شکیبایی ...
خسرو شکیبایی : سلام عزیزم ... میشه بشینم ؟
حمید : حتماً ...
خسرو شکیبایی : ( می نشیند ... همة میزها آنها را نگاه میکنند ... مِن مِن می کند ) میخواستم ... ( گارسن می آید ، رو به گارسن ) همون قهوه همیشگی ... ( لبخند میزند ... گارسن می رود ، رو به حمید ) ... اسپرسو های اینجا واقعاً محشره ... حمید بودی ... نه ؟ ( حمید با سر تائید میکند ) یه چیزی رو میخوام بهت بگم ...
حمید : به من ؟
خسرو شکیبایی : بله ... ( به اطراف نگاه میکند ) آقا جون ... مرگت نرسیده هنوز ... زور نزن ... الآن وقتش نیست ... ( حمید از تعجب در حال در آوردن شاخ است ) موقعش که بشه ، خودم میام جونتو می گیرم ...
حمید : ( مردد ) ... آقای شکیبایی ... حاجی شما رو فرستاده ؟
خسرو شکیبایی : ( آهسته ) من شکیبایی نیستم ... تو جلد شکیبایی اومدم ... ( لبخند ترسناکی میزند ) من فرشته مرگم ...
حمید : ( می خندد ) اذیت می کنین ؟ ... ( به اطراف نگاه میکند ) دوربین مخفیه ؟
خسرو شکیبایی : الاغ جون ، مگه تو حمید نیستی ... مگه نرفتی اون دنیا ... مگه اونور عاشق نشدی ؟ ... ها ؟ ... بازم بگم ؟ ... وقتی حاج باقر رفت به عهد و عیال سر بزنه مراقبت بودم ...
حمید : ( می ترسد ) منو تعقیب میکردین آقای شکیبایی ...
خسرو شکیبایی : ( عصبانی می شود ) باز میگه شکیبایی ... من اون نیستم ... ( اطراف را می بیند ) فکر میکنی تو جریان گروگان گیری همین طور الکی و الابختکی زنده موندی ؟ ... مرد حسابی تو ، تو این مدت کلی وقت منو گرفتی که مواظبت باشم بلایی سرت نیاد ... حاجی راست میگفت کله شقی ... الآنم مجبورم کردی بیام سروقتت ... هر چی اون بنده خدا گفت که تو این کله ات نرفت ... هر کاری هم که میکنم زنده بمونی ، نمی فهمی ... تو الآن وقت مردنت نیست ...
حمید : من باید برم ... آرزو اونطرف منتظر منه ...
خسرو شکیبایی : ( عصبانی ) باید نداریم ... ترانسفر آدما بین اینطرف و اونطرف دست منه ... روز به روز لیست دارم ... تو باید صبر کنی ... باید رو ، من میگم ... نه تو ... جوجه ... ! ( گارسن قهوه را روی میز می گذارد ) ممنون
حمید : ( درمانده ) کِی وقت من میرسه ...
خسرو شکیبایی : ( از جیبش کامپیوتری جیبی را در می آورد و حساب کتاب میکند ) یازده سال و سه ماه و شیش روز و دو ساعت و هفت ثانیه دیگه ...
حمید : ( پوزخندی میزند ) حتماً تو جاده آمل ...
خسرو شکیبایی : ( جدی ) نخیر ... تو جاده بابل ... میخوای بگم چطوری می میری ؟ ( حمید متعجب با سر تائید میکند ) میری زیر تانکر سوخت ... مرگ تو به دست بابک همایونی رقم خورده ... راننده تانکر سوخت ... می خوای ببرمت ؟
41 . روز . خارجی . جاده بابل ( آینده )
بابک همایونی ، راننده ماشین حمل سوخت در حال رانندگی و خواندن با آهنگ بنیامین ( دنیا دیگه مثل تو نداره ) ... لپ تاپی روی جلو داشبورد ماشین نصب شده و نویگیتور ماشین را در صفحه کامپیوتر می بینیم ... ماشین حسابی تجهیز شده ... حمید و خسرو شکیبایی روی تانکر سوخت نشسته اند و ماشین در حال حرکت ... باد شدیدی می آید ...
خسرو شکیبایی : الآن یازده سال و سه ماه و شیش روز و دو ساعت و هفت ثانیه بعده ... شد شیش ثانیه ... ( خیلی جلوتر ماشین حمید کنار جاده پارک شده خسرو شکیبایی به ماشین حمید اشاره میکند ... ) اون ماشینته ... داری میری شمال ... ( حمید از ماشین پیاده می شود ) ... با زن و بچه ات ...
حمید : زن و بچه ؟
خسرو شکیبایی : آره ... سال دیگه زن میگیری ... بچه دار میشی ... اسم پسرت هم میزاری امیر علی ...
حمید از ماشین پیاده شده ... خستگی می گیرد ... همسرش هم از ماشین پیاده می شود ... بسیار شبیه به آرزو است ... اما او نیست ... پسر حمید در ماشین خواب است ...
همسر حمید : یه مقدار خستگی در کن ... بعد بریم ... شب باید پیش نازنین اینا باشیم ... تقی رو که می شناسی ... اگه دیر برسیم رامون نمیده تو ویلا ( می خندد ) یه چیزی بیارم بندازی سر شونه ات ؟ ... سرما نخوری ، عرق کردی ؟
حمید : ... نه ... خوبم ... ( نرمش میکند ) ... خوب شد این ویلا رو خرید ... با چی میخواست پز بده ... این تقی یه موتور گازی داشت ... ده یازده سال پیش ...
همسر حمید : پشت سر مردم حرف نزن ... ( چای میریزد و به حمید می دهد ) ... من میشینم تو ... سردمه ...
حمید : باشه ... ( نرمش میکند )
روی تانکر حمل سوخت ... حمید و خسرو شکیبایی نشسته اند ... تانکر به طرف حمیدِ آینده حرکت میکند ... به سرعت ...
حمید : الآن قراره بمیرم ؟ ... برم زیر این ماشین ؟
خسرو شکیبایی : آره ... بد جوری هم می میری ... له میشی زیر این ماشین ... بیچاره راننده ...
حمیدِ آینده در حال نوشیدن چای ... جاده خلوت است ... ماشینی از جلوی حمید رد می شود که صدای موسیقی و دست زنده آنها بیرون می آید ... پوست موزی از ماشین بیرون میاندازند ... پوست موز وسط جاده می افتد ... صدای تانکر حمل سوخت از انتهای جاده می آید ... همسر حمید سرش را روی شیشه میگذارد و چشمانش را می بندد ... تانکر حمل سوخت دیده می شود ... لاکپشتی آنطرف جاده در حال آمدن به جاده است ... حمید آن را می بیند ... تانکر کاملاً دیده می شود ... حمید بطرف لاک پشت میرود ... تانکر نزدیک تر شده ... حمید لاکپشت را برمیدارد و بطرف ماشین می آید ... همسر حمید چشمانش را باز میکند ... حمید را می بیند و ترسیده ... حمید و خسرو شکیبایی روی تانکر نشسته اند ... تانکر نزدیک حمیدِ آینده می شود ... حمید از جلو تانکر رد شده ... پایش روی پوست موز لیز می خورد و از پشت به وسط جاده می افتد ... تانکر نزدیک او شده ... حمیدِ روی تانکر فریاد میزند ...
حمید : نَـــــــــــــــــه ... نگه دار ... نمیخوام ببینم ...
خسرو شکیبایی : متاسفم ... مُردی ...
حمید : با یه پوست موز ؟ ( شکیبایی با لبخندی شیرین با سر تائید میکند )
42 . روز . داخلی . کافی شاپ ( حال )
خسرو شکیبایی : حتی با یه دونه نخود ... با هر چی امر بشه که بمیری ... همه چی دست به دست هم میده که با همون بمیری ...
حمید : خیلی تلخ بود ... ( خسرو شکیبایی با سر تائید می کند )
خسرو شکیبایی از در کافی شاپ وارد می شود ... فرشته مرگ ( خسرو شکیبایی ) او را می بیند ... خسرو شکیبایی با عده ایی سلام و علیک میکند و به عده ایی هم امضا می دهد ... دقیقاً مانند همان صحنه ایی که فرشته مرگ ( خسرو شکیبایی ) بطرف حمید آمد ...
خسرو شکیبایی ( فرشته مرگ ) : سه شد ... خودش اومد .. من میرم ... خداحافظ
از در پشتی میرود ... شکیبایی بطرف حمید می آید ... حمید به او خیره شده ... خسرو شکیبایی روی میز کناری حمید می نشیند ... حمید به او زل زده و مبهوت است ... شکیبایی به او سلام میکند و لبخند میزند ... اهالی کافی شاپ همه برمیگردند و حمید را نگاه میکنند ... حمید لوازمش را جمع میکند و از کافی شاپ بیرون میرود ... شکیبایی کماکان امضا می دهد و در بین امضا دادن به بیننده لبخند ترسناکی میزند...
عکسهای مراسم وداع با خسرو شکیبایی در ادامه مطلب( عکسها از حسین اکبری)